The Daily Newsstand · Free, Always
Tuesday, October 27, 2026

تصورِ سقطِ جنینِ زایشِ پادشاهی‌خواهی در دلِ جمهوری اسلامی

Translate

«آن زمان که این کشور به اصلاح نیاز داشت، انقلاب کردند؛ و اکنون که سخن از ضرورتِ انقلابی دیگر است، در پیِ اصلاح‌اند.»  احمد رضایی / Tom J. Anderson

هنگامی که تاریخ، وجدانِ یک ملت را به محاکمه می‌کشد

سیروس کنگرلو *-  تاریخِ ملت‌ها تنها مجموعه‌ای از وقایعِ سپری‌شده نیست؛ حافظه‌ی انباشته‌ی تمدنی است که در بزنگاه‌های سرنوشت‌ساز، از ژرفای تجربه‌های خویش سر برمی‌آورد و نسل‌های پسین را به داوری فرامی‌خواند.

اما چه باید گفت درباره‌ی ملتی که در آستانه‌ی شکوفایی، اصلاح را به شورش فروخت و اکنون که ضرورتِ دگرگونیِ بنیادین بر دروازه‌های تاریخش می‌کوبد، همان فروشندگانِ دیروز، با جامه‌ای دیگر و واژگانی آراسته‌تر، بار دیگر کالای فرسوده‌ی اصلاح را بر سرِ بازار سیاست عرضه می‌کنند؟

به باور من، شورشِ ۵۷ صرفا سقوطِ یک نظام و استقرارِ نظامی دیگر نبود؛ گسستی سهمگین در استمرارِ تاریخیِ دولتِ ایرانی بود. کشوری که در مسیرِ نوسازیِ اقتصادی، صنعتی، علمی و فرهنگی گام برمی‌داشت، جای خود را به حکومتی سپرد که مشروعیتِ خویش را بر انحصارِ ایدئولوژیک، اقتدارِ مذهبی و آرمان‌های فراملی استوار ساخت.

در آن سال، ارتجاعِ سرخ و سیاه، به‌رغم تضادهای ظاهری، در یک هدف به وحدت رسیدند: برچیدنِ سلطنتِ پهلوی.

اکنون، نزدیک به نیم‌قرن پس از آن فاجعه، همان اندیشه‌هایی که دیروز اصلاح را ناکافی می‌دانستند، در برابرِ ساختاری که اصلاح‌ناپذیریِ آن بارها آزموده شده است، از صبر، مدارا و اصلاحِ تدریجی سخن می‌گویند.

این تناقض، تنها خطایی سیاسی نیست؛ نشانه‌ی بحرانی عمیق‌تر در اخلاقِ مسئولیت، فهمِ تاریخی و صداقتِ جریان‌هایی است که هنوز حاضر نشده‌اند هزینه‌ی تصمیم‌های گذشته‌ی خویش را در برابر ملت ایران به رسمیت بشناسند.

نخست: از ایرانِ باستان تا مشروطه؛ استمرارِ اندیشه‌ی دولتِ ایرانی

برای شناختِ بزرگیِ آنچه در شورشِ ۵۷ بر ایران رفت، باید تاریخ را نه از سال ۱۳۵۷، بلکه از هزاران سال پیش آغاز کرد؛ از روزگاری که ایران، پیش از شکل‌گیری بسیاری از قدرت‌های امروز، تجربه‌ی دولت‌سازی و سازمان‌دهی سرزمین‌های گسترده را پشت سر گذاشته بود.

کوروش بزرگ با بنیادگذاری شاهنشاهی هخامنشی، الگویی از فرمانروایی را به نمایش گذاشت که اداره‌ی سرزمین‌های گوناگون و حفظِ بخشی از سنت‌ها و نهادهای محلی را با پایداری ساختار سیاسی پیوند می‌داد. استوانه‌ی کوروش نیز، در بستر تاریخی خود، از بازگرداندن گروه‌های تبعیدشده و بازسازی نیایشگاه‌ها سخن می‌گوید.

داریوش بزرگ با سازمان‌دهی ساتراپی‌ها، راه شاهی، دستگاه اداری و نظام مالیاتی، استمرارِ قدرت را به سازوکارهای کشورداری پیوند زد.

در اینجا پرسشی فلسفی رخ می‌نماید: آیا دولت باید خدمتگزارِ استمرارِ ملت و آبادانی سرزمین باشد، یا ملت وسیله‌ای برای استمرارِ قدرتِ حاکمان؟

ارسطو در کتابِ سیاست، حکومت‌ها را از منظرِ خیر عمومی و منفعتِ فرمانروایان بررسی می‌کند. در سنتِ ایرانشهری نیز شهریاری با داد، خرد، آبادانی و نگاهبانی از سرزمین پیوند دارد؛ همان مفاهیمی که فردوسی در شاهنامه، با قرار دادنِ خرد در بنیادِ روایتِ تمدنی خویش، به آنها معنایی ماندگار می‌بخشد:

«به نامِ خداوندِ جان و خرد
کزین برتر اندیشه برنگذرد»

از پاسارگاد و تختِ جمشید تا نقشِ رستم و شاهنامه، تاریخِ ایران حاملِ حافظه‌ای است که هیچ حکومتی نمی‌تواند آن را به مالکیتِ انحصاریِ خود درآورد.

قرن‌ها بعد، جنبشِ مشروطه کوشید این میراثِ تاریخیِ پادشاهی را با قانونِ نوین پیوند دهد. مشروطه‌خواهان دریافتند که مسئله‌ی ایران تنها نامِ حکومت نیست؛ بلکه محدودکردنِ قدرت، تأسیسِ مجلس، استقرارِ قانون و پاسخ‌گوییِ حکومت است.

این کوشش با اندیشه‌های جان لاک درباره‌ی حقوقِ حکومت‌شوندگان و مونتسکیو درباره‌ی تفکیکِ قوا، هم‌سوییِ فلسفی داشت.

مشروطه، با همه‌ی ضعف‌ها و ناکامی‌هایش، تلاشی برای اصلاحِ ساختارِ دولت بود، نه نابودیِ مفهومِ دولتِ ایرانی.

دوم: پهلوی؛ نوسازیِ ایران و اصلاحی که به شورش فروخته شد

ایرانِ پس از قاجار، وارثِ دولتی فرسوده، ضعفِ حکومتِ مرکزی، مداخلاتِ خارجی و زیرساخت‌هایی ناکافی بود.

رضاشاه با ایجاد و گسترشِ نهادهای نوینِ اداری، دادگستری، ثبتِ احوال، ارتشِ متمرکز، راه‌آهنِ سراسری و دانشگاه تهران، بنیان‌های مهمی از دولتِ مدرنِ ایران را استوار ساخت.

محمدرضا شاه نیز گسترشِ صنعت، آموزشِ عالی، خدماتِ بهداشتی، شبکه‌های ارتباطی، توسعه‌ی اقتصادی و حضورِ زنان در عرصه‌ی عمومی را دنبال کرد.

یکی از نمونه‌های برجسته‌ی این تحول، حقِ رأی زنان بود.

زنانِ ایران در سال ۱۹۶۳ میلادی، در چارچوبِ انقلابِ سفید، به حقِ رأی دست یافتند؛ درحالی‌که زنانِ سوئیس در سال ۱۹۷۱، یعنی هشت سال بعد، حقِ رأی در انتخاباتِ فدرال را به دست آوردند.

این تنها نمونه‌ای از خدماتِ پهلوی به ایران و بویژه زنان بود؛ تحولاتی که برای مذهبیون، روحانیون، چپ‌گرایان و به‌اصطلاح روشنفکرانِ آن دوران قابلِ هضم نبود.

روشنفکرانِ جهان‌وطنی که برخی از آنان مدرنیته را در سیگار، کافه، کتاب‌های مارکس و آرمان‌های کمونیستی جستجو می‌کردند، اما بعدها خود به کشورهای سرمایه‌داری پناه بردند؛ تناقضی که از نگاه من، در کنارِ ریاکاریِ مشترکِ بخشی از این جریان‌ها با روحانیتِ سیاسیِ وابسته به منافعِ بیگانه، نیازمندِ بازخوانیِ تاریخی است.

منتقدانِ سلطنت می‌گفتند ایرانِ پیش از شورشِ ۵۷ نیازمندِ گسترشِ آزادی‌های سیاسی بود؛ اما در این روایت، حضورِ جریان‌های مذهبی، سازمان‌های چپ، گروه‌های اسلامیِ نوچپ و شمار فراوانی از احزاب و تشکل‌های سیاسیِ آن دوران، از جمله وجودِ ۱۵۰ حزب و سازمان و گروه تا قبل از آن شورش، که هرگز در هیچ رسانه‌ای کوچک‌ترین اشاره‌ای به آن نشده است.

در کنارِ اینها، عملکردِ سازمان‌های حقوقِ بشری نیز باید بررسی شود که به باور من، حتی برنامه‌های فرهنگ‌سازِ نظامِ شاهنشاهی را با برچسب‌های ضدمذهبی مورد حمله قرار می‌دادند.

بی‌گمان هر نظامی می‌تواند کاستی‌هایی داشته باشد؛ اما ولو فرض بر اینکه پذیرشِ کاستی‌های به‌حق هم دلیلی بر ضرورتِ اصلاحِ ساختارِ سیاسی بود، نمی‌توانست توجیهی باشد برای نابودیِ دستاوردهایِ ایران‌سازی و دولت‌سازی.

و اینجاست که پرسشِ اصلی بازمی‌گردد:

چرا هنگامی که امکانِ اصلاحِ نظامی در حالِ نوسازی وجود داشت، براندازیِ آن برگزیده شد؛ و چرا امروز که قدرتِ نهایی در جمهوری اسلامی در نهادهایی غیرانتخابی متمرکز است، همان واژه‌ی اصلاح بار دیگر بعنوان راهِ نجات عرضه می‌شود؟

سوم: شورشِ ۵۷؛ هم‌آغوشیِ ارتجاعِ سرخ و سیاه و منافعِ خارجی

برای فهمِ شورشِ ۵۷ نمی‌توان نقشِ قدرت‌های خارجی، رقابت‌های جنگِ سرد، منافعِ نفتی، شبکه‌های چپ و نیروهای مذهبی را نادیده گرفت.

در همین زمینه، اظهاراتِ تام باراک درباره‌ی نقشِ آمریکا و دموکرات‌ها در کنارزدنِ شاه و به قدرت رسیدنِ خمینی، بخشی از بحثِ گسترده‌تری درباره‌ی مسئولیتِ قدرت‌های خارجی است که باید با اسنادِ تاریخی بررسی شود.

ایرانِ دهه‌ی ۱۹۷۰، بویژه پس از بحرانِ نفتیِ ۱۹۷۳، در مناسباتِ اقتصادی جهان نقشی تعیین‌کننده یافته بود.

محمدرضا شاه بر افزایشِ بهای نفت و سهمِ کشورهای تولیدکننده از ثروتِ انرژی تأکید داشت؛ سیاستی که با منافعِ برخی اقتصادهای صنعتی در تعارض قرار می‌گرفت.

هم‌زمان، گسترشِ توانِ نظامی، صنایعِ پیشرفته و برنامه‌های هسته‌ای، جایگاهِ ایران را در منطقه دگرگون می‌ساخت.

به باور من، این استقلال‌طلبیِ اقتصادی و بلندپروازیِ به‌حقِ ملی را باید در بررسیِ رفتارِ قدرت‌های غربی و نگرانیِ آنان از استمرار یا بازگشتِ نظامِ پادشاهیِ پهلوی در نظر گرفت.

کنفرانسِ گوادلوپ در ژانویه‌ی ۱۹۷۹، سیاست‌های دولتِ کارتر، مأموریتِ ژنرال هایزر، حضورِ خمینی در نوفل‌لوشاتو و رفتارِ دولت‌های اروپایی، بخش‌هایی از پرونده‌ای تاریخی‌اند که هنوز پرسش‌های فراوانی برمی‌انگیزند.

این‌طور می‌نگرم، آنچه رخ داد تنها حاصلِ نارضایتی‌های داخلی نبود؛ تحریکاتِ سیاسی و مذهبی، منافعِ قدرت‌های خارجی و اشتراکِ موقتِ هدفِ نیروهای ارتجاعِ سرخ و سیاه، و کوته‌قدیِ دانشِ سیاسیِ داخلی-بین‌المللیِ ما، در شکل‌گیریِ آن سرنوشتِ ویرانگر نقشی تعیین‌کننده داشتند.

اما نیروهای مخالفِ پادشاهی نه درباره‌ی آزادی توافقی بنیادین داشتند، نه درباره‌ی حقوقِ شهروندی، جداییِ دین از دولت یا ساختارِ نهاییِ حکومتِ آینده.

آنچه آنان را گردِ یکدیگر آورد، دشمنی با پادشاهی و، به باور من، خصومت با تاریخ و تمدنِ ایران و حسادت به دستاوردهای آن بود؛ نه توافق بر سرِ نظامی آزاد، قانونمند و پاسخ‌گو.

آنان در نفی به وحدت رسیدند، اما در اثبات، جهانی از تضاد را با خود حمل می‌کردند؛ پدیده‌ای که نمونه‌هایی از آن را امروز نیز در ائتلاف‌های اعتراضیِ ناهمگون، از جریان‌های «فری فلسطین» و «فری غزه» تا برخی گروه‌های رنگین‌کمانی و دموکرات‌ها و لیبرال‌ها، مشاهده می‌کنیم؛ جریان‌هایی که به‌رغم اختلافاتِ درونی، گاه بر سرِ مخالفت با یک هدفِ مشترک گرد می‌آیند.

هانا آرِنتْ در بررسیِ نظام‌های تمامیت‌خواه، خطرِ تبدیلِ ایدئولوژی به دستگاهی بسته از حقیقتِ سیاسی را نشان می‌دهد؛ جایی که تکثرِ انسانی و امکانِ مخالفت، قربانیِ ادعای حقیقتِ مطلق می‌شود.

شورشِ ۵۷ از نگاه من، نمونه‌ای عبرت‌آموز از تقدّمِ نابودیِ نظمِ موجود بر شناختِ نظمِ جایگزین بود؛ چنان‌که بسیاری از همان مشارکت‌کنندگان، بعدها خود قربانیِ حکومتِ تازه شدند.

این تراژدیِ شورشی بود که بسیاری از همراهانش نمی‌دانستند فردایِ پیروزی، چه کسی مالکِ قدرت خواهد شد.

چهارم: اصلاح‌طلبیِ جمهوری اسلامی؛ توبه‌ی سیاسی یا خریدِ زمان؟

اصلاح‌طلبی در جمهوری اسلامی از آغاز با تناقضی بنیادین روبرو بوده است.

چگونه می‌توان ساختاری را از درون اصلاح کرد که قدرتِ نهاییِ آن در نهادهایی متمرکز است که از نظارتِ مستقیم و مؤثرِ انتخاباتیِ شهروندان مستقل‌اند؟

چگونه می‌توان از آزادیِ انتخابات سخن گفت، هنگامی که نظارتِ استصوابی، امکانِ نامزدی و رقابتِ سیاسی را محدود می‌کند؟

و چگونه می‌توان از اصلاحِ بنیادین دفاع کرد، درحالی‌که تغییرِ قواعدِ اصلیِ قدرت به موافقتِ همان ساختار وابسته است؟

اعتراضاتِ دی‌ماه ۱۳۹۶، آبانِ ۱۳۹۸، خیزشِ «زن، زندگی، آزادی» در سال ۱۴۰۱ و سرکوبِ خونینِ دی‌ماه ۱۴۰۴، که من از آن با عنوانِ نسل‌کشی و با ادعای نزدیک به صد هزار جان‌باخته یاد می‌کنم، از دیدگاهِ من نشان می‌دهند که شکافِ میانِ جامعه و ساختارِ قدرت را نمی‌توان با جابه‌جاییِ جناح‌هایِ حکومتی برطرف کرد.

کارل پوپر در جامعه‌ی باز و دشمنان آن بر ضرورتِ نهادهایی تأکید می‌کند که نقدِ قدرت، اصلاحِ خطاها و برکناریِ مسالمت‌آمیزِ حاکمان را ممکن سازند.

بر این مبنا، اصلاح‌پذیریِ واقعیِ یک نظام را باید با تواناییِ مردم در تغییرِ صاحبانِ قدرت و قواعدِ محدودکننده‌ی آزادی سنجید، نه با شمارِ سخنرانی‌ها و وعده‌های اصلاح‌طلبانه.

اصلاح‌طلبانی که همچنان به بقایِ ساختارِ ولایتِ فقیه وفادارند، نمی‌توانند هم‌زمان مدعیِ دگرگونیِ بنیادینِ همان ساختار باشند.

از این منظر، آنچه عرضه می‌کنند نه اصلاحِ ساختار، بلکه تجدیدِ آرایشِ سیاسیِ قدرت و خریدِ زمان برای استمرارِ آن است.

پنجم: زایشِ پادشاهی‌خواهی در زهدانِ جمهوری اسلامی؛ شکستِ مهندسیِ حافظه

یکی از شگفت‌انگیزترین پدیده‌های تاریخِ معاصرِ ایران، ظهورِ نسلی از پادشاهی‌خواهان است که نه دورانِ رضاشاه را دیده‌اند و نه در دورانِ محمدرضا شاه زیسته‌اند.

این نسل در مدارسِ جمهوری اسلامی تحصیل کرده و با روایتِ رسمیِ حکومت از شورشِ ۵۷ پرورش یافته است؛ روایتی که برای دهه‌ها کوشیده نامِ پهلوی را از افقِ سیاسی و حافظه‌ی تاریخیِ ایران حذف کند.

پس چگونه ممکن است جوانی که هرگز دورانِ پهلوی را تجربه نکرده، به اندیشه‌ی بازگشتِ پادشاهی گرایش پیدا کند؟

به باور من، پاسخ در شکستِ مهندسیِ حافظه‌ی تاریخی نهفته است.

حکومت می‌تواند کتاب‌های درسی را تغییر دهد، نامِ خیابان‌ها را عوض کند، بناها را تخریب کند و روایتِ رسمیِ خویش را تکرار نماید؛ اما نمی‌تواند برای همیشه تجربه‌ی زیسته‌ی شهروندان را با تبلیغاتِ خود یکسان سازد.

ادموند هوسرل در پدیدارشناسی، به تجربه‌ی زیسته و جهانِ زندگیِ انسان توجهی بنیادین دارد.

نسلی که تمامِ عمرِ خود را در جمهوری اسلامی گذرانده، گذشته را از خلالِ تجربه‌ی مستقیمِ خویش از اکنون می‌سنجد. هنگامی که روایتِ رسمی با واقعیت‌های اقتصادی، اجتماعی و سیاسیِ زندگیِ روزمره در تعارض قرار می‌گیرد، بازاندیشیِ تاریخی آغاز می‌شود.

هانس گئورگ گادامر نیز در هرمنوتیکِ فلسفی نشان می‌دهد که فهمِ گذشته همواره در افقِ پرسش‌های زمانِ حال شکل می‌گیرد.

از این منظر، پادشاهی‌خواهیِ نسلِ جدید لزوما دلتنگی برای گذشته نیست؛ زیرا این نسل گذشته‌ای را که به آن علاقه‌مند شده، شخصا تجربه نکرده است.

این گرایش می‌تواند حاصلِ مقایسه میان دو الگویِ حکومت‌داری و جستجویِ پاسخی برای پرسش‌هایی درباره‌ی دولتِ ملی، توسعه، آزادی‌های اجتماعی، امنیتِ اقتصادی و هویتِ ایرانی باشد.

و درست در همین نقطه است که آنچه قرار بود در زهدانِ جمهوری اسلامی سقط شود، بارِ دیگر در قالبِ اندیشه‌ای سیاسی سر برمی‌آورد.

حکومتی که مشروعیتِ خویش را بر نفیِ سلطنت بنا کرد، اکنون با نسلی روبرو شده که همان سلطنت را به موضوعِ انتخابِ آینده تبدیل کرده است.

این، از نگاه من، یکی از عمیق‌ترین شکست‌های فکری و تاریخیِ جمهوری اسلامی است.

ششم: از شاهنامه تا پهلوی؛ مشروعیتِ تاریخی و حاکمیتِ ملت

شاهنامه‌ی فردوسی تنها مجموعه‌ای از داستان‌های پهلوانی و روایت‌های پادشاهان نیست؛ در یکی از ژرف‌ترین لایه‌های معناییِ خود، روایتِ استمرارِ ایران در برابرِ فروپاشی، بیداد، بی‌خردی و فراموشی است.

در روایتِ سقوطِ ساسانیان، اندوهِ از دست رفتنِ دولتِ ایرانی، تنها سوگواری برای یک خاندان نیست؛ سوگواری برای فروپاشیِ نظمی تاریخی و ورودِ سرزمین به دورانی نامعلوم است.

به باور من، همین نگرانیِ تمدنی را می‌توان در بازخوانیِ کنار گذاردنِ سلطنتِ پهلوی نیز به کار گرفت؛ نه از آن جهت که دو واقعه یکسان‌اند، بلکه از آن رو که هر دو، پرسشِ استمرارِ دولت و سرنوشتِ هویتِ ملی را پیش می‌کشند.

علاقه‌ی نسلِ جدید به کوروش، داریوش، فردوسی، مشروطه و پهلوی را می‌توان بخش‌هایی از جستجویی بزرگ‌تر دانست: بازسازیِ پیوندِ گسسته میانِ گذشته‌ی تمدنی و آینده‌ی سیاسیِ ایران.

پهلوی‌خواهی هنگامی به عمیق‌ترین معنایِ تاریخیِ خود می‌رسد که از وابستگیِ صرف به یک نام فراتر رود و به دفاع از دولتِ ملی، قانون‌گرایی، جداییِ دین از حکومت و بازسازیِ ظرفیت‌های تمدنیِ ایران تبدیل شود.

در جهانِ معاصر، نمونه‌هایی چون بریتانیا، سوئد، دانمارک، نروژ و ژاپن نشان می‌دهند که نهادِ پادشاهی می‌تواند با نظامِ پارلمانی، انتخابات و حاکمیتِ قانون هم‌زیستی داشته باشد.

ایران نیز می‌تواند با بهره‌گیری از میراثِ تاریخیِ خویش، الگویی متناسب با شرایطِ ملیِ خود پدید آورد.

خاندانِ پهلوی، به دلیلِ نقشِ تاریخیِ خود در دولت‌سازیِ معاصر، نوسازیِ ایران و وطن‌دوستی، جایگاهی ویژه در حافظه‌ی سیاسیِ هوادارانِ پادشاهی دارد.

اما استواریِ آینده‌ی این اندیشه به تدوینِ قانونِ اساسیِ روشن، تضمینِ حقوقِ مخالفان، استقلالِ دستگاهِ قضایی، آزادیِ انتخابات و تعیینِ حدودِ اختیاراتِ نهادهایِ حکومتی وابسته است.

این ضرورت، عقب‌نشینی از اندیشه‌ی پادشاهی نیست؛ تبدیلِ یک خواستِ تاریخی به طرحی حقوقی برای آینده است.

زیرا پادشاهیِ مشروطه هنگامی از استحکامِ بیشتری برخوردار خواهد بود که استمرارِ نمادینِ ملی را با حاکمیتِ قانون و رضایتِ آزادِ ملت همراه سازد.

هفتم: دورخیزِ اصلاح‌طلبان و آزمونِ وجدانِ تاریخی

اصلاح‌طلبانِ جمهوری اسلامی، پس از دهه‌ها حضور در عرصه‌ی قدرت، اکنون با نسلی مواجه‌اند که وعده‌های آنان را نه بر پایه‌ی واژگانِ آراسته، بلکه با نتایجِ عملیِ گذشته می‌سنجد.

این نسل می‌پرسد: چه تغییرِ بنیادینی در تمرکزِ قدرت، استقلالِ قضایی، آزادیِ رسانه‌ها و حقوقِ شهروندی رخ داده است؟

کارل یاسپرس در مسئله‌ی گناه آلمانی، میان مسئولیت‌های کیفری، سیاسی و اخلاقی تمایز می‌گذارد.

این چارچوب به ما امکان می‌دهد مسئولیتِ تاریخی را تنها به عاملانِ مستقیم محدود نکنیم، بلکه نقشِ تصمیم‌گیرندگان، توجیه‌گران و مشارکت‌کنندگانِ سیاسی را نیز بررسی کنیم.

البته میان شهروندی که با امیدِ کاهشِ خشونت یا بهبودِ زندگی به اصلاحات رأی داده و صاحب‌منصبی که در تصمیم‌گیری‌های حکومتی مشارکت داشته، تفاوتی اساسی وجود دارد.

اما صاحبانِ قدرت نمی‌توانند بدونِ پاسخ‌گویی به کارنامه‌ی خویش، بار دیگر خود را تنها راهِ نجاتِ کشور معرفی کنند.

به باور من، دورخیزِ تازه‌ی اصلاح‌طلبانِ درونِ نظام، حتی اگر با هدفِ خریدِ زمان برای جمهوری اسلامی صورت گیرد، این‌بار با مانعی روبرو خواهد شد که در گذشته به این اندازه وجود نداشت: تجربه‌ی انباشته‌ی ملت.

نسلی که وعده‌های تکراری را در پرتوِ نتایجِ آنها می‌سنجد، دیگر به‌آسانی فریبِ تغییرِ چهره‌ها و آرایشِ دوباره‌ی قدرت را نخواهد خورد.

در فلسفه‌ی تاریخِ هگل، تحولِ آگاهیِ انسان از آزادی جایگاهی اساسی دارد؛ اما گذشتِ زمان به‌تنهایی تضمین‌کننده‌ی خردمندیِ ملت‌ها نیست.

تاریخ زمانی آموزگار می‌شود که تجربه به شناخت و شناخت به تصمیمِ آگاهانه تبدیل گردد.

نسلِ شورشِ ۵۷، با همه‌ی تفاوت‌های درونیِ خود، بدونِ توافقی روشن درباره‌ی نظامِ جایگزین و تضمین‌های آزادی، به سوی براندازی رفت، ولی همچنان اسبِ تِرُوا را نادانسته درون خود حمل می‌کرد.

نسلِ امروز فرصت دارد در دکترینِ دگرگونیِ بنیادینش، درباره‌ی قانونِ اساسی، ساختارِ دولت، حقوقِ شهروندان، جایگاهِ نیروهایِ مسلح، استقلالِ اقتصادی و مناسباتِ خارجیِ ایران بیندیشد.

این همان تفاوتِ میانِ نفیِ خشم‌آلود و انتخابِ خردمندانه است.

هشتم: بطلانِ تاریخیِ اصلاح‌طلبی و امکانِ زایشِ نظمی نوین

تاریخ را نمی‌توان با فرمانِ حکومت‌ها متوقف کرد و هیچ دستگاهِ تبلیغاتی نمی‌تواند برای همیشه مانعِ بازگشتِ پرسش‌هایی شود که تجربه‌ی زیسته‌ی مردم آنها را زنده نگاه می‌دارد.

اصلاح‌طلبیِ درون‌ساختاریِ جمهوری اسلامی، مادامی که نتواند پاسخی روشن برای تغییرِ بنیان‌هایِ قدرت ارائه دهد، در برابرِ آزمونِ مشروعیتِ تاریخی قرار خواهد گرفت.

در مقابل، پهلوی‌خواهی نیز باید از نقدِ کابوسِ گذشته فراتر رود و تصویری روشن و خردورزانه از آینده عرضه کند.

آینده‌ای که در آن قانونِ اساسی بر قدرت تقدم داشته باشد؛ استقلالِ دادگستری تضمین شود؛ زنان و مردان از حقوقِ برابر برخوردار باشند؛ شهروندان با هر باورِ دینی یا غیردینی حقوقِ یکسان داشته باشند؛ و دولت، پیش از هر تعهدِ ایدئولوژیک، مسئولِ امنیت و حراستِ مرزهایِ ایرانِ بزرگ، آزادی و رفاهِ ملتِ ایران باشد.

مهم‌ترین سرمایه‌ی چنین آینده‌ای، نه صرفا نفت و گاز، نه تنها موقعیتِ جغرافیایی و نه حتی عظمتِ آثارِ باستانی، بلکه دفعِ اژدها و بازسازیِ اعتمادِ ملت به نهادِ دولت خواهد بود.

دولتی که خود را مالکِ مردم نداند؛ سرزمین را وسیله‌ی صدورِ ایدئولوژی نکند؛ دانشگاه را میدانِ تولیدِ دانش بداند، نه ابزارِ تحمیلِ عقیده؛ و مشروعیتِ خویش را در خدمت به ایران و پاسخ‌گویی به شهروندان جستجو کند.

این همان افقی است که اندیشه‌ی پادشاهیِ مشروطه، در پیوند با خردِ تاریخی و اراده‌ی آزادِ ملت، می‌تواند برای آینده‌ی ایران ترسیم کند.

فرجام: سقطی که به زایشِ آگاهی انجامید

عنوانِ این نوشتار، «تصورِ سقطِ جنینِ زایشِ پادشاهی‌خواهی در دلِ جمهوری اسلامی»، استعاره‌ای از تلاشی است که اندیشه پادشاهی، علیرغم چهار دهه در بطن جمهوری اسلامی در حال رُشد است؛ اما اندیشه‌ها، برخلافِ نهادهای حکومتی، با فرمانِ سیاسی نابود نمی‌شوند.

حافظه‌ی تاریخی در ژرفای تجربه‌ی نسل‌ها استمرار می‌یابد؛ گاه در یک عکس، گاه در یک سند، گاه در نامِ یک پادشاه، گاه در بیتی از فردوسی و گاه در پرسشِ جوانی که هرگز ایرانِ پیش از شورشِ ۵۷ را ندیده است.

جمهوری اسلامی با همه‌ی امکاناتِ تبلیغاتیِ خویش نتوانسته مانعِ بازگشتِ این پرسش شود که ایران پیش از سال ۱۳۵۷ در چه مسیری حرکت می‌کرد و چه امکان‌هایی با قصدِ سقوطِ آن نظام از دست رفت.

این، تناقضِ تاریخیِ حکومتی است که برای نفیِ سلطنت برخاست، اما در دلِ خویش شاهدِ زایشِ نسلِ تازه‌ای از پادشاهی‌خواهان شد.

شاید تاریخ در معنای ظاهریِ خود بازنگردد؛ اما حافظه‌ی تاریخی می‌تواند داوری‌های پیشین را دگرگون سازد.

و شاید بزرگ‌ترین درسِ این تجربه آن باشد که هیچ ملتی نباید سرنوشتِ خویش را به وعده‌هایی بسپارد که پیش از پیروزی، از ارائه‌ی تصویری روشن از فردای کشور ناتوان‌اند.

از این رو، جمله‌ی آغازینِ مقاله بار دیگر در گوشِ تاریخ طنین می‌اندازد:

«آن زمان که این کشور به اصلاح نیاز داشت، انقلاب کردند؛ و اکنون که سخن از ضرورتِ انقلابی دیگر است، در پیِ اصلاح‌اند.»

به باور من، ایرانِ امروز بیش از هر زمانِ دیگری نیازمندِ بازشناسیِ خویش است؛ بازشناسیِ تاریخی که از کوروش و داریوش آغاز می‌شود، در شاهنامه‌ی فردوسی استمرار می‌یابد، از مشروطه می‌گذرد، در دولت‌سازیِ پهلوی جلوه‌ای معاصر پیدا می‌کند و اکنون در برابرِ تجربه‌ی جمهوری اسلامی، بار دیگر به پرسش و الزامی درباره‌ی آینده بدل شده است.

پرسشِ نهایی این نیست که آیا گذشته را می‌توان عینا بازگرداند؛ بلکه این است که آیا می‌توان از تجربه‌ی گذشته‌ی منحوسِ ایدئولوژی‌محور، بنیانی برای آینده‌ای آزادتر، آبادتر و استوارتر ساخت؟

پاسخ، در پیوندِ خردِ تاریخی با اراده‌ی آگاهانه‌ی ملت نهفته است.

زیرا ایران را باید با ایران شناخت؛ نه با ایدئولوژی‌هایی که می‌کوشند ایران را به اندازه‌ی خویش کوچک کنند.

ملتی که دریابد چه نظامی را، به چه دلیل، نمی‌خواهد و مهم‌تر از آن، چه نظامی را بر بنیادِ تجربه، شناخت و خردِ تاریخیِ خویش می‌خواهد، دیگر به‌آسانی بازیچه‌ی وعده‌های تکراری و مهندسیِ سیاسیِ دیگران نخواهد شد.

تاریخ گاه یک ملت را به سخت‌ترین شیوه می‌آزماید؛ اما این ملت است که باید تصمیم بگیرد از دلِ آن آزمون، تکرارِ فاجعه زاده شود یا آگاهیِ رهایی‌بخش.

و این‌بار، ایران باید آینده‌ی خویش را نه در فراموشیِ گذشته، بلکه در شناختِ آن بنا کند.

*سیروس کنگرلو، پژوهشگر فلسفه و جامعه‌شناسی

توضیح:
«کیهان لندن» با باور به آزادی بیان بخش «دیدگاه» را برای انتشار نظرات و مطالب علاقمندان، نویسندگان، تحلیلگران و کارشناسان فارسی‌زبان فراهم کرده اما مسئولیت محتوای منتشر شده با نویسنده است.

View the original on کیهان لندن →

KioskNews shows a cleaned-up reading view extracted from the publisher’s page — the original always lives on their site, not ours.