«پروژهی نخنمای نخجوان»؛ فدرالیسم یا تمرکززدایی برای ایران آینده؟
بهزاد پرنیان – عنوان «پروژهی نخنمای نخجوان» را از آن جهت برگزیدهام که در بحثهای امروز دربارهی فدرالیسم در ایران، گاهی با همان الگوی آشنای پیوند زدن جغرافیا، هویت و ساختار سیاسی روبرو میشویم؛ با این تفاوت که این بار، واژگان تغییر کردهاند و بجای سخن صریح از قومیت و خودمختاری، از ظرفیت مناطق، نیازهای استانها و حکمرانی غیرمتمرکز سخن گفته میشود. مسئلهی من اما نه با اصل تمرکززدایی است و نه با افزایش اختیار مدیریتهای محلی؛ مسئله از جایی آغاز میشود که زیر عنوانی آرام و بیحاشیه، ساختاری پیشنهاد شود که در معنای حقوقی و سیاسی، چیزی فراتر از تمرکززدایی و متضمن تقسیم تضمینشدهی قدرت حاکمیتی باشد.
نخنما را نیز از این رو به کار بردهام که این صورتبندی را نمیتوان صرفا به دلیل تغییر واژگان، ایدهای کاملا تازه دانست. تاریخ معاصر منطقه نشان داده است که چگونه مفاهیمی مانند قومیت، زبان، سرزمین و خودگردانی میتوانند بتدریج از سطح هویت فرهنگی به سطح نهاد سیاسی منتقل شوند. بنابراین، پرسش من ساده است: اگر منظور فقط ادارهی بهتر استانها و آزاد کردن ظرفیتهای محلی در چارچوب یک دولت ملی یکپارچه است، چرا نام آن را فدرالیسم بگذاریم؟ و اگر منظور چیزی فراتر از این است، چرا دقیقا دربارهی حدود آن «چیز فراتر» سخن نگوییم؟
پروژهی نخنمای نخجوان!
بوریاباف اگرچه بافنده است،
نبَرَندش به کارگاهِ حریر!
این یادداشت را باید از همینجا آغاز کرد که علت نگارش آن، اظهارنظری از جناب آقای پروفسور امیر مبارز پرستا است که در توییتی دربارهی فدرالیسم نوشتهاند:
«فدرالیسم به معنای تفکیک قومی یا زبانی نیست؛ الگویی برای حکمرانی غیرمتمرکز است که باید بر پایهی ظرفیتها و نیازهای استانها و مناطق، در چارچوب یک کشور یکپارچه شکل بگیرد… فدرالیسم با پادشاهی پارلمانی نیز کاملا سازگار است.»
تا اینجا، بخش نخست سخن ایشان میتواند محل توافق باشد: فدرالیسم الزاما قومی نیست و پادشاهی پارلمانی نیز فینفسه با فدرالیسم ناسازگار نیست. کانادا نمونهای روشن از همزیستی پادشاهی مشروطه و نظام فدرال است.
اما مشکل دقیقا از جایی آغاز میشود که فدرالیسم را چنان تعریف کنیم که تفاوت آن با «تمرکززدایی» تقریبا محو شود.
فدرالیسم صرفا این نیست که استانها اختیار بیشتری برای ادارهی امور خود داشته باشند. اگر مقصود از آن این باشد که دولت مرکزی بخشی از امور اجرایی و اداری را به استانها واگذار کند، خب در این صورت ما اساسا با مفهوم جدیدی روبرو نیستیم. این همان تمرکززدایی اداری و سیاسی است که در بسیاری از دولتهای یکپارچه نیز وجود دارد.
فدرالیسم در معنای دقیقتر، مسئلهی دیگری است: تقسیم قانون اساسی قدرت میان حکومت مرکزی و واحدهای تشکیلدهنده، بهگونهای که هر دو سطح از حوزهای از اقتدار تضمینشده برخوردار باشند.
دانیل الازار، یکی از نظریهپردازان برجستهی فدرالیسم، تعریف مشهور خود را بر ترکیب خودگردانی و حکمرانی مشترک بنا میکند و ادبیات جدید فدرالیسم نیز همین تمایز را میان فدرالیسم و صرفا واگذاری اختیار به مناطق، برجسته میکند.
پس اگر به دنبال پیچیده کردن غیرضروری شرح مفاهیم نباشیم، میتوانیم بگوییم که پرسش سادهای پیش روی ماست:
اگر منظور از فدرالیسم فقط ادارهی بهتر استانها، توزیع امکانات، اختیار بیشتر مدیران محلی و شکوفایی ظرفیتهای منطقهای است، چرا باید نام آن را فدرالیسم گذاشت؟
چرا همان تمرکززدایی در یک دولت یکپارچه را نخواهیم؟
و گمان میکنم که این پرسش حقیقتا بازی با کلمات نیست و مسئلهای کاملا حقوقی و نهادی است.
بر پایهی آنچه پیرامون نظامهای غیرمتمرکز میدانیم، در چنین نظامهایی، مرکز میتواند مطابق قانون، اختیارات مناطق را افزایش یا کاهش دهد. اما در یک نظام فدرال، بخش مهمی از صلاحیت واحدهای فدرال، خودش موضوع قانون اساسی است و قرار نیست هر زمان دولت مرکزی اراده کرد، آن را پس بگیرد. در ادبیات فدرالیسم دقیقا همین عدم تمرکزِ غیرقابل بازگشتِ یکجانبه است که اهمیت پیدا میکند.
بنابراین، اگر فدرالیسم مورد نظر برخی صرفا حکمرانی غیرمتمرکز است، با یک مسئلهی مفهومی روبرو هستیم؛ و اگر فراتر از آن است، آنگاه باید دقیقا توضیح داده شود که استانها چه اختیاراتی خواهند داشت که دولت مرکزی حق لغو یا پس گرفتن آنها را نداشته باشد.
مواردی مانند:
قانونگذاری محلی، نظام قضایی محلی، مالیاتستانی مستقل،
پلیس و نیروهای امنیتی محلی، منابع طبیعی، آموزش و زبان،
مجالس ایالتی، قانون اساسی ایالتی،
و مهمتر از همه، مرز نهایی صلاحیت میان دولت ملی و دولتهای ایالتی را چه کسی و با چه سازوکاری تعیین خواهد کرد؟
اینجاست که فدرالیسم غیرقومی از یک جملهی آرامشبخش به یک پرسش واقعی سیاسی و حقوقی پوستاندازی میکند.
زیرا نمیتوان مسئله را با تغییر نام حل کرد.
اگر قرار باشد واحدهای فدرال صرفا همان استانهایی باشند که برای ادارهی بهتر کشور اختیار بیشتری داشته باشند، خب این همان تمرکززدایی است.
اگر قرار است این واحدها دارای اقتدار سیاسی تضمینشده در قانون اساسی باشند، آنگاه باید دربارهی ماهیت این اقتدار سخن گفت.
و اگر این اقتدار بر اساس زبان، قومیت، سرزمین تاریخی یا ادعای حق خودگردانی گروههای قومی طراحی شود، دیگر با یک بحث صرفا اداری مواجه نیستیم و بطور عملی وارد قلمرو فدرالیسم قومی یا اتنوفدرالیسم شدهایم.
این تفکیک از این جهت مهم است که ما بعنوان ایرانیانی باورمند به تمامیت ارضی، یکپارچگی سرزمینی و مفهوم ملت ایران، باید با خود صادق باشیم که آیا فدرالیسم را صرفا ابزاری برای توزیع قدرت و ادارهی غیرمتمرکز کشور میخواهیم، یا قرار است آن را به سازوکاری برای نهادینه کردن شکافهای قومی و سرزمینی در ساختار سیاسی ایران تبدیل کنیم؟ و اگر سخن از فدرالیسم قومی است، آیا پیش از آن به پیامدهایش اندیشیدهایم؟ به اینکه چگونه ممکن است تقسیم حاکمیت، تعارض بر سر قدرت و منابع را به یک مسئلهی دائمی تبدیل کند و شکافهای قومی و مطالبات جداییطلبانه را، بجای آنکه کاهش دهد، در ساختار سیاسی کشور نهادینه سازد؟
بنابراین، اینکه بگوییم «فدرالیسم لزوما قومی نیست»، پاسخ مسئله نیست.
و احتمالا خوانندگان این متن نیز خواهند گفت: البته که نیست!
اما پرسش اصلی از قائلان به دیسکورس فدرالیسم این است:
فدرالیسم پیشنهادی شما برای ایران، دقیقا بر چه مبنایی قرار است طراحی شود؟
و شاید بهتر باشد پرسش را یک قدم جلوتر ببریم:
اصلا میدانید دربارهی کدام کشور سخن میگویید؟!
آیا دربارهی کشوری سخن میگویید که صرفا مجموعهای از استانها و مناطق جغرافیایی در کنار یکدیگر است، یا دربارهی ایران؛ سرزمینی با یک پیوستگی تاریخی و تمدنی چندهزارساله و یک مفهوم دیرپای «ملت ایران»؟
و آیا قرار است همان خطای تقلیل ایران به یک ساختار سیاسی صرف را که در جمهوری اسلامی با گسست از تاریخ و هویت ملی به اوج خود رسید، این بار در پوششی تازه و با واژگانی مدرن دنبال کنیم؟
آیا قرار است این بار، به نام فدرالیسم، همان ایرانزدایی مفهومی را با نقابی دیگر بازتولید کنیم؟
و اینجاست که ایرانگرایان بر این امر پافشاری میکنند که ایران را نمیتوان با خطکش روی نقشه تقسیم کرد و بعد تصور کرد مسئله حل شده است.
ارومیه را در نظر بگیرید.
خوزستان را.
گلستان را.
تهران را.
بلوچستان را.
کردستان را.
هرمزگان را.
خوب که نگاه میکنیم، ما با پدیدهای از درهمتنیدگی روبرو هستیم که بالغ بر هفت هزار سال دیرینگی دارد و گویی همان نظریهی تکینگی (singularity blow-up) را پیش روی خود خواهیم داشت که دست آخر همین چند هفته پیش توسط هوش مصنوعی راهحلی برای اثبات آن عرضه شد!
در این معنا، ما با این حقیقت روبرو خواهیم بود که تقریبا هر تقسیمبندی سرزمینی، گروههایی را درون گروههای دیگر قرار میدهد. بنابراین، اگر معیار «ظرفیت منطقه» است، باید روشن شود منطقه بر اساس چه چیزی تعریف میشود؟
جغرافیا؟ اقتصاد؟ استانهای موجود؟
حوضههای آبریز؟ زبان؟ قومیت؟ تاریخ؟
و اگر پاسخ این است که هیچکدام و صرفا «نیاز و ظرفیت منطقه» ملاک خواهد بود، پس چرا اصلا از فدرالیسم سخن میگوییم و نه از یک نظام قدرتمند غیرمتمرکز؟
این پرسش زمانی جدیتر میشود که پای منابع طبیعی به میان بیاید.
آب، نفت، گاز، معادن و بنادر تابع خطوط اداری نیستند.
زایندهرود با مرز استان اصفهان متوقف نمیشود.
کارون تابع تقسیمات کشوری نیست.
حوضهی آبریز دریاچهی ارومیه با یک خط اداری سه استان را از یکدیگر جدا نمیکند.
نفت و گاز نیز الزاما در محدودهای قرار ندارند که بتوان آن را با منطق سادهی «هر استان برای خودش» اداره کرد.
در نظام فدرال، اینکه بگوییم: «هر منطقه چه ظرفیتی دارد؟»
نشان از فهم ما نسبت به منافع ملی ملت ایران نیست!
باید دید که در پایان ماجرا چه کسی مالک و صاحب اختیار منابع است؟
ملت؟ دولت فدرال؟ دولت ایالتی؟
یا ترکیبی از اینها؟
و اگر ترکیبی است، سهم هر کدام را چه کسی تعیین میکند؟
اینجا دیگر با یک شعار زیبا دربارهی شکوفایی ظرفیتهای محلی روبرو نیستیم؛ با طراحی یک نظام توزیع قدرت، ثروت و اقتدار سیاسی روبرو خواهیم بود.
و اتفاقا همینجاست که تجربههای جهان به ما هشدار میدهد که فدرالیسم را نمیتوان با چند کلمهی تبلیغاتی توضیح داد. پژوهشهای تطبیقی جدید نیز نشان میدهند که رابطهی میان فدرالیسم، خودگردانی منطقهای، تعارض قومی و جداییطلبی بسیار پیچیدهتر از فرمول سادهی «تمرکززدایی مساوی پیشرفت» یا «فدرالیسم مساوی تجزیه» است.
اما یک نکتهی دیگر نیز هست که به گمان من در مورد کشورمان ایران تعیینکننده است:
اگر قرار باشد با فرمول قائلان به فدرالیسم، پیرامون نظم سیاسی ایران فردا، به مفهوم ایران و ملت ایران نگاه بکنیم، آنگاه باید پرسید که فدرالیسم در ایران بر چه واحدهایی قرار است بنا شود؟
این پرسش از آن جهت اهمیت دارد که ایران امروز یک کشور فدرال نیست و استانهای موجود، «ایالتهای فدرال» نیستند؛ آنها واحدهای تقسیمات کشوری و اداری بهجامانده از یک دولت ملیاند. بنابراین، اگر قرار باشد ایران در آینده به نظامی فدرال تبدیل شود، باید توضیح داده شود که این واحدهای فدرال جدید دقیقا چگونه و بر چه مبنایی قرار است شکل بگیرند.
در ایالات متحده، کنوانسیون قانون اساسی ۱۷۸۷ بر بستر ایالتهایی شکل گرفت که پیش از تشکیل نظام فدرال، دارای نهادهای سیاسی و ساختارهای حکومتی خود بودند و قانون اساسی جدید رابطهی میان آنها و حکومت مرکزی را در قالب یک نظم فدرال بازتعریف کرد.
اما استانهای ایران چنین سابقهای ندارند. آنها واحدهای سیاسی مستقل یا نیمهمستقلی نیستند که اکنون قرار باشد بخشی از حاکمیت خود را به یک مرکز فدرال واگذار کنند؛ بلکه تقسیمات اداری شکلگرفته در چارچوب دولت ملی ایراناند. برای نمونه، قانون تقسیمات کشوری ۱۳۱۶ ساختار استان، شهرستان، بخش و دهستان را در نظام اداری کشور تعریف کرد.
بنابراین، نمیتوان بدون توضیح، تجربهی تاریخی شکلگیری فدراسیونهایی مانند ایالات متحده را با وضعیت امروز ایران یکسان گرفت.
البته این به آن معنا نیست که ایران نمیتواند فدرال شود.
میتواند.
اما اگر قرار است چنین نظامی برای ایران پیشنهاد شود، پرسش بعدی اجتنابناپذیر است:
استانهای امروز قرار است چگونه به ایالتهای فردای ایران تبدیل شوند؟
بر چه مبنایی؟
جغرافیایی؟ اقتصادی؟ تاریخی؟ زبانی؟ قومی؟ یا ترکیبی از اینها؟
و اگر پاسخ «ظرفیت و نیاز مناطق» است، این ظرفیت و نیاز چگونه و توسط چه مرجعی تعریف خواهد شد؟
اینها پرسشهای حاشیهای نیستند. درست از همینجا مسئلهی سیاسی آغاز میشود؛ زیرا فدرالیسم صرفا به معنای دادن اختیارات بیشتر به استانها نیست. بحث بر سر آن است که آیا واحدهای جدید، در کنار دولت ملی، دارای صلاحیتهای سیاسی تضمینشده در قانون اساسی خواهند شد یا خیر.
و این تفاوتی است میان «تمرکززدایی» و «فدرالیسم» که نمیتوان با تغییر واژهها از کنار آن گذشت.
در حقیقت، بحث بر سر این نیست که یک تغییر سیاسی در قالب یک نظم حقوقی جدید قابل اجرا باشد یا خیر.
هر نظام سیاسی را میتوان با قانون اساسی جدید بازطراحی کرد.
اما اگر قرار است چنین تغییری پیشنهاد شود، باید برای آن استدلال شود، نه اینکه با تغییر واژهها مسئله ناپدید شود.
یعنی در حقیقت، مسئله ادارهی استانها نیست؛ مسئله این است که آیا میخواهیم استان را از یک واحد اداری دولت ملی، به یک واحد سیاسی صاحب اختیار قانون اساسی تبدیل کنیم که در نهایت مفهوم ایران و ملت ایران را به محاق خواهد کشاند.
در اینجا ذکر این نکته خالی از لطف نیست که مشروطهی ایران نیز نمونهی جالبی را رقم زد.
قانون اساسی مشروطه برای انجمنهای ایالتی و ولایتی جایگاهی در نظر گرفت؛ یعنی ایدهی مشارکت و ادارهی محلی در سنت مشروطهی ایرانی بیگانه نبود. اما این امر به معنای فدرال بودن ساختار حاکمیت ایران نبود. برای نمونه، انجمن ایالتی اصفهان پس از تأسیس مجلس در جریان انقلاب مشروطه شکل گرفت.
پس ما میان دو چیز باید تمایز بگذاریم:
ادارهی محلی و حاکمیت محلی.
این دو یکی نیستند.
و شاید تمام مسئله همین یک کلمه باشد:
حاکمیت.
اگر حاکمیت ملی یکی است و استانها صرفا اختیارات گستردهی اداری و اجرایی دارند، از تمرکززدایی سخن میگوییم.
اگر حاکمیت میان دولت ملی و واحدهای تشکیلدهنده بصورت قانون اساسی تقسیم شده و هر کدام قلمرویی از اقتدار تضمینشده دارند، وارد قلمرو فدرالیسم شدهایم.
و اگر این واحدها بر اساس هویتهای قومی و زبانی ساخته شوند، آنگاه دیگر باید شجاعت به خرج داد و دربارهی اتنوفدرالیسم حرف زد؛ نه اینکه با افزودن صفت «غیرقومی» مسئله را از روی میز برداشت.
اما بخش پایانی سخن پروفسور پرستا، یعنی اینکه «فدرالیسم با پادشاهی پارلمانی کاملا سازگار است»، از نظر نظری حرف نادرستی نیست.
البته که سازگار است.
بلژیک پادشاهی پارلمانی است و ساختار فدرال دارد؛ کانادا نیز پادشاهی مشروطه و نظام فدرال است.
اما این گزاره نیز بخودی خود هیچچیز دربارهی مناسب بودن همان الگو برای ایران نمیگوید.
ممکن است دو ساختار در نظریه با یکدیگر سازگار باشند، اما پرسش سیاستگذاری این است که ترکیب آنها برای کشوری مشخص، با تاریخ، جغرافیا، توزیع جمعیتی، منابع طبیعی و موقعیت ژئوپلیتیک مشخص، چگونه باید طراحی شود.
این همان جایی است که بحث جدی آغاز میشود.
پادشاهی مشروطه میتواند نماد استمرار، وحدت و حاکمیت ملی باشد؛ اما اگر در کنار آن، واحدهای سیاسی دارای اقتدار قانون اساسی مستقل ایجاد شوند، باید روشن شود که در هنگام تعارض میان دولت ملی و دولت ایالتی، مرجع نهایی حل اختلاف کجاست؟
دادگاه قانون اساسی؟
مجلس ملی؟
مجلس ایالات؟
پادشاه؟
رفراندوم؟
یا سازوکاری دیگر؟
اگر پاسخ روشن نباشد، «پادشاهی فدرال» هنوز یک معماری سیاسی نیست؛ فقط ترکیب دو واژه است که تنها در ظاهر با یکدیگر تعارض ندارند.
و سرانجام میرسیم به خود ایران.
ایران کشوری نیست که تازه دیروز از کنار هم قرار گرفتن چند واحد سیاسی بیگانه ساخته شده باشد.
ایران یک واحد تاریخی، تمدنی و سیاسی دیرپاست که در طول تاریخ، شکلهای گوناگون حکومت را تجربه کرده است؛ از شاهنشاهیهای باستانی تا دولت متمرکز مدرن و مشروطه.
ساتراپهای هخامنشی را هم نمیتوان بسادگی «ایالت فدرال» نامید. قدرتهای محلی داشتند، اما این با حاکمیت قانون اساسی مستقل یک واحد فدرال تفاوت بنیادی دارد.
این تمایز مهم است.
عدم تمرکز، سابقهای بسیار قدیمی دارد؛ فدرالیسم مدرن چیز دیگری است.
پس اگر کسی میخواهد برای ایران فردا نظام فدرال پیشنهاد کند، باید آن را بعنوان یک پیشنهاد نهادی جدید توضیح دهد، نه اینکه با تکیه بر ساتراپیهای هخامنشی یا والیان محلی، برای آن سابقهی تاریخی بتراشد.
ایران میتواند قدرتمند، غیرمتمرکز، کارآمد و برخوردار از مدیریت محلی باشد، بیآنکه الزاما حاکمیت ملی را به واحدهای فدرال واگذار کند.
این دوگانه که یا «تمرکزگرایی جمهوری اسلامی» را میخواهید یا «فدرالیسم»، یک دوگانهی کاذب است.
راه سومی وجود دارد:
دولت ملی نیرومند، حاکمیت ملی یکپارچه و ادارهی محلی گسترده و واقعی.
استانی که بتواند بودجهی خود را بهتر مدیریت کند.
شهری که بتواند دربارهی مسائل شهری خودش تصمیم بگیرد.
مدیری که در برابر مردم منطقهی خود پاسخگو باشد، اما منافع ملت ایران را بر منافع منطقهای خود ارجح بداند.
اقتصادی که ظرفیتهای محلی را آزاد کند.
اما در عین حال:
یک قانون اساسی، یک حاکمیت ملی، یک ارتش ملی،
یک سیاست خارجی، یک پول ملی، یک نظام قضایی ملی.
و مهمتر از همه:
یک ملت سیاسی.
نه استان آذربایجان در برابر ملت ایران.
نه استان کردستان در برابر ملت ایران.
نه استان خوزستان در برابر ملت ایران.
نه استان سیستان و بلوچستان در برابر ملت ایران.
نه استان فارس در برابر ملت ایران، و نه هیچ جای دیگری از این مرز پرگهر در برابر ایران و ملت آن.
و همانطور که پیشتر گفته شد، با خود صادق باشیم: اگر قرار است دربارهی آیندهی ایران سخن بگوییم، پیش از آنکه برای کشور نقشهی فدرالی بکشیم، بهتر نیست به این پرسش بنیادی و در عین حال ساده پاسخ دهیم که:
آیا مسئلهی ما واقعا کمبود فدرالیسم است، یا کمبود قانون، پاسخگویی، حکومت محلی کارآمد و حاکمیت ملی؟
اگر پاسخ، دومی است، دیگر چرا باید برای درمان بیماری تمرکزگرایی، نسخهای را انتخاب کنیم که خودش نیازمند توضیحی بسیار پیچیده دربارهی تقسیم حاکمیت است؟
این همان نقطهای است که «فدرالیسم غیرقومی» باید از شعار بیرون بیاید و وارد جزئیات شود.
استانها دقیقا کداماند؟
چه اختیاراتی دارند؟
چه قوانینی میتوانند تصویب کنند؟
چه مالیاتی میگیرند؟
منابع طبیعی متعلق به چه کسی است؟
زبان رسمی و آموزشی چگونه تعیین میشود؟
مرزهای ایالات چگونه تعیین و تغییر میکنند؟
اختلاف دولت ملی و ایالت را چه کسی حل میکند؟
و در نهایت، اگر یک دولت ایالتی با دولت ملی وارد تعارض بنیادی شد، حاکمیت نهایی از آنِ کیست؟
پاسخ به این پرسشهاست که نشان میدهد ما دربارهی «تمرکززدایی» حرف میزنیم یا «فدرالیسم».
بنابراین مسئله، دقت در واژهها باید باشد تا طرح هرگونه نامسئله زیر نامِ مسئله !
و برای ایران، گاهی یک واژهی نادقیق میتواند از هزار شعار خطرناکتر باشد.
آری، بوریاباف اگرچه بافنده است، نبَرَندش به کارگاه حریر!
زیرا میان بافتن یک بوریای ساده و طراحی پارچهای که تار و پود یک کشور را برای نسلهای آینده به هم میبافد، فاصلهای است به اندازهی تمام مسئولیتی که بر دوش سیاستگذار و نظریهپرداز سیاسی قرار دارد.
و فدرالیسم اگر قرار است برای ایران نسخه شود، نخست باید نشان دهد چه مسئلهای را حل میکند که تمرکززدایی عمیق، حکومت محلی واقعی و یک دولت ملی قانونمند نمیتواند حل کند.
تا آن روز، «فدرالیسم غیرقومی» بیشتر از آنکه پاسخ یک پرسش باشد، آغاز پرسشهای بسیار بزرگتری است.
پاینده ایران
جاوید شاه
توضیح:
«کیهان لندن» با باور به آزادی بیان بخش «دیدگاه» را برای انتشار نظرات و مطالب علاقمندان، نویسندگان، تحلیلگران و کارشناسان فارسیزبان فراهم کرده اما مسئولیت محتوای منتشر شده با نویسنده است.
KioskNews shows a cleaned-up reading view extracted from the publisher’s page — the original always lives on their site, not ours.